شنبه ۹ شهريور ۱۳۹۲,Aug 31 2013

شهیدی از دیار زرین دشت که در اسارت به مقام والای شهادت دست یافت
آرشیو

با شهدا

شهید والا مقام حسین خوشبخت شهید والا مقام حسین خوشبخت معرفی شهدای زرین دشت/کانون شهید فهمیده زرین دشت
کی با حسین کار داشت؟ کی با حسین کار داشت؟ دفاع مقدس ( کتاب رفاقت به سبک تانک )
هفت سین در جبهه هفت سین در جبهه یاد دوران جنگ بخیر
share
- +

کد مطلب : 371

شهید والا مقام الماس قنبری

شهیدی از دیار زرین دشت که در اسارت به مقام والای شهادت دست یافت

تاریخ انتشار : ۶ شهريور ۱۳۹۲
شهید والا مقام الماس قنبری

آزاده شهیدالماس قنبری درسال1345درخانواده ای بسیارمذهبی ودینی

درحاجی ابادبه دنیاآمدتامقطع راهنمایی درس خواندوبعلت مشکلات مالی

 ترک تحصیل وبابرادربزرگتروپدرش کارگری کارمیکرد.اوازکودکی بامسائل دین

اشناشدوازکوچکی فرائض دینی راانجام میدادقلبی بسیاررئوف ومهربان و

دلسوزداشت دوست داشت به همه کمک کند وهمین خصوصیت باعث

شده بود کسی ازدست اوناراحت نشودوهمه به دیده بزرگی به او

می نگریستندواقعاهم مردشده بودبابسیج همکاری میکردکه اسمش برای

سربازی رقم خورد واومشتاقانه برای دفاع ازحریم مرزها راهی جبهه شد

 لشگر55خراسان معمولا قسمتهای غرب بودواوتقریبا 24ماه درایلام

 مشغول نبردباصدامیان ومنافقین کوردل بودتااینکه درروزهای پایانی خدمت

 درحالی که هنوزآثارمجروحیت درپاهایش بود،به اسارت نیروهای بعثی

 درآمدعراقی هاازهمان ابتدابه اوبیش ازبقیه اسرامشکوک شدندچون

چهره پاک ومظلومی داشت لباسش باسربازهافرق میکردوبااینکه

 ارتشی بودامامحاسنش قابل توجه بود.ازابتدااوراشکنجه کردندتاازاواعتراف

 بگیرندکه چکاره است وچه اطلاعاتی دارد؟.امااومقاومت کردتااینکه

 درهمان روزهای نخست اسارت، درغربت

 جان خودرافدای اباعبدالله الحسین نمودآری شهیدالماس قنبری که نان اور

خانواده بودونوجوان بی نظیرمحله وفوتبالیست نمونه تیمهای وحدت وبوستان

 حاجی ابادوباعث روشنی وافتخارخانواده بود اینک بدنش 15سال

 درخاک عراق مانداما به خواست الهی سالم ومعطر
.

یا رب ، شهیدان در درون خود چه دیدند           کز ما بریده ، سـوی تـو هجـرت گـزیدند

 

در راه اسـلام و یقیـن از جـان گـذشتند           پیمان صلـح خویــش را بـا خون نوشتند




نفرروبروکه ظاهرا .........


افرادزیرازراست:1-محمودکیتلی2-شهیدالماس3-زینل اسدیان4-رحمان بریزی که درتهیه

 عکسهابه ماکمک فراوان نمود


پروردگارا جز شراب وصال تو چیز دیگری عطش مرا نمیکاهد و جز دیدار تو چیز دیگری عشق مرا خاموش نمیکند و جز دیدن رحمت تو در این کار اشتیاق مرا سیر نمیکند. الهی دل من از بهر تو در کار است وگرنه مرا با دل چکار است. الهی اگر طاعت برندارم، جز تو کسی را ندارم. الهی دل تمنای تو را دارد.

دونفربالا:1-رضاحیدری2-شهیدقنبری



افرادزیر:1-شهیدقنبری-2-مرحوم رحمان اکبرزاده

پا نهـادم بـه ادب مـن بـه ره پیـر خمیـن

تـا کنـم یـاری اسـلام چـو انصـار حسیـن

سـایـه مهـدی مـوعـود بـود بـر سـر مـن

هست هنگـام نبرد دسـت خـدا یـاور مـن

چو حسین بن علی سید و مولای من است

در جهـان روح خـدا رهبر والای مـن است



افرادبالاازراست:1-شهیدقنبری2-اکبرخانی3-محمودقنبری4-مرحوم حاج علی خانی

5-و6-برادران مرحوم...نجفی ومرحوم غضنفرنجفی




یوسف غلامی وشهیدالماس
نامه ای ازشهید

کولـه بـاری پـر ز مـهر انـبـیـاء دارد شـهـیـد

سینه ای چون صبح صادق ، با صفا دارد شهید

این نه خون است ای برادر بر لب خشکیده اش

بـر لـب خـون رنـگ خـود آب بـقـا دارد شهید


افرادزیر:محمودکیتلی-شهید-زینل اسدیان-غلامحسین دولتخواه


سه نفرزیر:محمدحسین مصطفوی-شهیدقنبری-منصورزینلی



افرادزیر:ایستاده:محمودقنبری-ناشناس-محمودکیتلی-شهیدالماس قنبری-رضاحیدری

نشسته:محمدرهبر-اکبرخانی-رحمان اکبرزاده-....حسینی-استوار-ابراهیم رفیعی



دراین تصویردوست وهمرزم شهیدش صادق انصاری نیزبه چشم میخورد

 

چه سختی هایی که اسرادراردوگاهها کشیدنداماتحمل نمودند

شیران ایرانی دربند بعثیون کافر

http://www.iranhall.com/news/upload/72017-2012-7-26-13-2-35.gif

اعدام صوري و شهادت با لبان تشنه

عراقي‌ها حدود 20 نفر از رزمندگان ما را كه در جاهاي مختلف

اسير شده بودند داخل يك وانت جمع كرده و از طريق قصرشيرين

و خسروي به سمت شهر خانقين عراق بردند.

آنجا يك اعدام صوري براي ما تشكيل دادند كه عكس‌اش

هم موجود است و در يكي از روزنامه‌هاي عراق چاپ شده است.

ما را در يكي از اردوگاه‌ها يا پادگان زنداني كردند.

و در حالي كه آب از يك شيلنگ شر شر به زمين مي‌ريخت التماس يكي از

بچه‌ها براي آب به جايي نرسيد و او در نهايت

مظلوميت و با لبان تشنه شهيد شد.

 

90 ضربه كابل به خاطر چهار لغت انگليسي

براي 110 نفر يك ديكشنري داشتيم و اين ديكشنري تا ساعت 9 شب كه زمان خاموشي بود بين اسرا تقسيم مي‌شد. من گفتم در هفت دقيقه نمي‌توان چيزي ياد گرفت چون استخراج لغات زمان‌بر است. گفتم ساعت 9 شب به بعد با مسووليت خودم ديكشنري را به من بدهيد. خاموشي زدند. رفتم زير پتو و شروع كردم به استخراج لغات انگليسي. سه تا لغت پيدا كرده بودم كه نگهبان متوجه شد و به عربي به من گفت:‌«حقه باز چرا نخوابيدي»، كتاب را روي صورتم خواباندم و پتو را هم به رويش كشيدم و خوابيدم. در نهايت به خاطر استخراج چهار لغت 90 ضربه كابل خوردم.

 

 

 

 

تكرار تاريخ براي يك شهيد

ما را با قطار وحشت به موصل بردند و پس از پذيرايي با كابل و عبور از تونل وحشت زنداني شديم.

غروب بود. از آن طرف اردوگاه صداي تيراندازي شنيده مي‌شد. ظاهرا بين اسرا و عراقي‌ها درگيري شده بود. «محمد سوري» از اسراي اردوگاه از كنار من رد شد. صليب سرخ قبلا كتابي به ما داده بود. محمد گفت: خاموشي! كتاب خوبي است بيا با هم بخوانيم. گفتم اول بايد ببينم چه خبر است. اما محمد همين كه حرفش تمام شد تيرخورد و افتاد. همه رفته بودند بيخ ديوار. سر محمد سوري را گذاشتم بر روي پاهايم و گفتم: چيزي نيست. خوب مي‌شوي. اما يك دفعه خون از سرش بيرون زد. او شهيد شده بود. خون محمد به صورتم و زيرپيراهنم پاشيد. اين زيرپيراهن را تا هشت سال نگه داشتم تا اگر برگشتم به خانواده‌اش بدهم اما وقتي ما را به تكريت بردند همه چيزمان را گرفتند.

چند سال پس از بازگشت براي امرار معاش تدريس خصوصي زبان انگليسي مي‌كردم. يكي از شاگردانم بازي گوش بود اما به بازي‌هاي اكشن و جنگي علاقه داشت. يك بار به او گفتم مي‌داني من اسير بودم؟ گفت: برايم از جنگ بگو. شرط گذاشتم به ازاي هر يك خاطره بايد يك ساعت به درس توجه كند.

در يكي از روزها كه مشغول درس دادن به اين شاگردم بودم. مادرش وارد اتاق شد و گفت: تعدادي از فاميل‌هاي‌مان از شهرستان آمده‌اند و پسرشان مفقودالاثر است. مي‌خواهند بدانند احتمالا شما اطلاعاتي از پسرشان داريد؟ نام و مشخصات پسرشان را پرسيدم. مادرش گفت:«محمد سوري». با شنيدم نام سوري، ناخودآگاه سرم را به زير انداختم و گريه كردم. فهميدند چيزهايي مي‌دانم. گفتم محمد بر روي پاهاي من شهيد شد. آن زمان پيكرهاي شهدا مبادله نشده بود. آن جا بود كه فهميدم دنيا خيلي كوچك است.

 

 

 

 

 

افراط و تفريط در بيان مسائل جنگ

مسايل جنگ خوب بيان نشد،‌افراط و تفريط ‌ها در نقل خاطرات جنگ هم را كار را پيچيده تر كرد. مثلا متأسفانه در مورد اسارت اين مسئله جا افتاده است كه اسرا سينه مي‌زدند و عراقي‌ها آنها را به خاطر سينه‌زني شكنجه مي‌كردند. يعني واقعا ما در اسارت به غير از سينه‌زني كار ديگري نداشتيم؟.

http://www.jamejamonline.ir/Media/Image/1391/11/26/634964297382771004.jpghttp://media.irna.ir/1392/13920431/80746268/80746268-4573882.jpgشهیدالماس قنبری درحال زدن آرپی جی

 

http://tarikhirani.ir/Images/news/1313646907_azadegan2.jpg

اسرای ازاده برخاک وطن بوسه زدند اما خاک شهیدان بوسه گاه تاریخ خواهدشد

http://www.iran-pw.com/wp-content/themes/Canyon/timthumb.php? data-cke-saved-src=http://www.iran-pw.com/wp-content/uploads/2013/08/137552608967.jpg&h=300&w=650&zc=1 src=http://www.iran-pw.com/wp-content/uploads/2013/08/137552608967.jpg&h=300&w=650&zc=1

دانش آموزانی که دفاع ازشرف ودین وامام خمینی رابردرس ومدرسه ترجیح دادندوگفتند:حاضریم جان دهیم درجبهه ودراسارت اما حاضردفترکلاسی نیستیم بگذارامام حسین حاضری مارابزنداما معلم غائبی مارا

http://uploadtak.com/images/g7891_falagh1_1_copy.jpg

شیر،شیربودگرچه به زنجیربود

http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1390/9/7/113171_529.jpg

 

اسراآمدندمظلومین آمدندامامظلوم ما"شهیدالماس نیامدمگر

جنازه ای که یک دهه ونیم درخاک عراق بود"

روزی حضرت رسول (ص) متوجه ابوذر شد و فرمود : ای ابوذر تو

به تنهایی زندگی میکنی و به تنهایی از جهان می روی ، و به تنهایی داخل

بهشت میگردی شهیدالماس ابوذرگونه ای بودکه به تنهایی اعزام جبهه شد

به تنهایی اسیردشمن شد وبه تنهایی ومظلومانه درغربت جان تقدیم خدانمود

شهید الماس قنبری
تاريخ تولد : 1345/3/10

 

...... نميدانم چند روز گذشت اما گذشت. يک شب آمدند و ما را با توپ و تشر و مشت و لگد و طبق معمول چشم و دست بسته از اتاق بيرون بردند. ناظم نگهبان چاق عراقي به من گفت: «متأسفانه حکم اعدام شما صادر شده و ما الآن شما را براي اعدام ميبريم. به دوستانت بگو هر وصيتي به هر يک از اسرا داريد بگوييد تا آن اسير را صدا کنيم وصيتهاي شما را گوش کند.»
آنها ميخواستند با اين ترفند هم روحيه ي ما را بشکنند و هم دوستان صميميمان که احتمالاً از نقشه خبر داشتند را شناسايي کنند. هاشم و مسعود گفتند:«ما وصيتي نداريم.» من هم گفتم:«من هم وصيتي ندارم.»......

ما آسایشگاه 3 بودیم و عراقی ها به یک نفر خیلی گیر می دادند.یک سرهنگ خلبان داشتیم بنام سرهنگ محمد وارسته، گفت سیدی یعنی قربان، اسرای عراقی در ایران جایشان خیلی خوب است و غذایشان هم خوب است .

به اینها خیلی برخورد ،بچه ها را در عرض چند ثانیه به آسایشگاه بردند و سرباز عراقی شاید عدنان بود ، گفت همه سرها بالا .عراقی گفت : محمد (وارسته) کجاست ؟ گفت :بله سیدی . گفت چرا مخالفت می کنی ؟ گفت : سیدی من با چشم خودم از زندان اسرای عراقی بازدید کردم جا  و غذایشان خوب بود . گفت :نه تو با من مخالفت کردی.بدان: تو با خاک اردوگاه برای من یکی هستی،یعنی تو که سرهنگ هستی برای من در ارتش عراق هیچ فرقی نمی کند که درجه ات چی هست تو اسیر هستی و اسیر برای ما مثل خاک بی ارزش است سرهنگ باشد یا سرباز باشد، این نتیجه گفتن واقعیت به سرباز عراقی بود.

 

کتک خوردن بخاطر فراموشی نام پدر بزرگ

 

روش آمارگیری و شناسنامه ای عراقی ها به این صورت بود که مثلا" ما که اسم و فامیل را می گوییم نیست، بلکه آنها اسم ،اسم پدر،اسم پدربزرگ را باید بگویند و برای ما هم این گونه بود. برحسب اتفاق بعضی از بچه ها اسم پدربزرگشان را نمی دانستند .یکبار یکی از بچه ها که اسم پدربزرگش را نمی دانست اسم پدربزرگ را یک چیزی گفت . در مراحل مختلف عراقی ها این آمار را انجام می دادند و مرحله بعد که دوباره برای همین آمارگیری آمده بودند او اسم اولی را فراموش کرده بود و یک اسم دیگری گفت و عراقیها که آمار را مطابقت دادند ، می بینند این با قبلی مطابق نیست روی همین قضیه کتک خوبی به او می زنند و عراقی می گفت: تو حتما کاره ای هستی که اسم را اشتباهی داده ای .گفت:اگر باشم،من خودم کاره ای هستم نه پدربزرگم .به پیر به پیغمبر اسم پدربزرگم را بلد نبودم و الان هم نمی دانم و یک چیزی گفتم.    

.....

 

بنشینید رو به قبرستان!

 

یکروز عراقیه آمد گفت اخذت صمونات (نان گرفته اید )مترجم گفت صابوناتون را گرفته اید همه گفتند لاسیدی .گفت بنشینید خمسا" خمسا" .مترجم گفت میگه بنشینید رو به قبرستان .حالا همه برای پیدا کردن سمت قبرستان یکی می گفت دستشویی اینطرفه پس قبرستان هم اینطرفیه،

خلاصه گروهبانه نظام نظام داد گفت بیا عربستانی چون دید من سیاهم فکر کرد عربستانیم هر چی گفتم عرب بلد نیستم گوش نکرد. گفتم حالا خوب ترجمه ای نشانت دهم گفت: انتم ضعیفنا .من ترجمه کردم که والا شما مهمانان ما هستید که نیم ساعت پیش زدیمتان .گفت: انتم اخواننا .گفتم می گه شما برادرانمان هستید و ما با برادرانمان این طور رفتار می کنیم

 
 

پنجه پایم به دلیل پوسیدگی افتاد!!!

 

قبل از اسارت در تاریخ 12.12.65 رفته بودم روی مین کف پایم  چند ترک برداشته بود و به دلیل پایین بودن سن در عملیات کربلای 5  در شلمچه بین نخلستان و با همان وضع اسیر شده و از بصره به بغداد بعد به استغفارات انتقال دادند بعد به اردوگاه فرستادند بعد از 3و 4 روز پزشک آمد تامرا معاینه کند پایم را باز کرد پنجه پایم به دلیل پوسیدگی افتاد و برای همین مرا از بقیه جدا کردند پشت اردوگاه داخل اتاقک بردند دکتر خودش با وسائل ابتدایی با تیغ سابلون من را خواباندند و یکی از بچه ها را روی سینه من نشاندند و دمپایی ابری در دهان من گذاشتند بدون بیهوشی پای مرا قطع کردند من از هوش رفتم به هوش آمدم دیدم پایم قطع شده است بعد از سه روز انتقال به بیمارستان شهر صلاع الدین دادند و پایم را از بالا قطع نمودند.

   

وبالاخره درتاریخ14شهریور81سالروزورودآزادگان برروی دستان

 امت حزب الله تشیع ودرجوارهمرزمان شهیدش آرام آرمید



نظر بینندگان

نام

ایمیل شما
نظــر

نظرات بینندگان زرنوشت
عضویت در خبرنامه
مصطفی|
|۱۳۹۲/۶/۷ ۲۲:۳۹
پاسخ
خوشابحال شهدا.فقط میتونم بگم خدارحمتش کنه