نمایندگی خودرو تشویر

يكشنبه ۲ مهر ۱۳۹۶,Sep 24 2017

آرزوی حشره ای!
آرشیو

با شهدا

share
- +

کد مطلب : 1566

به قلم سمیره بروانیا؛

آرزوی حشره ای!

تاریخ انتشار : ۱۰ تير ۱۳۹۶
سمیره بروانیا هنرمند حوزه کودک و نوجوان شهرستان زرین دشت مطلبی با عنوان با هدف بررسی یکی از مشلات کودکان به بیان کودکانه برای مخاطبان سایت خبری زرنوشت به رشته تحریر درآورده است.

سمیره بروانیا هنرمند حوزه کودک و نوجوان شهرستان زرین دشت مطلبی با عنوان «آرزوی حشره ای» با هدف بررسی یکی از مشلات کودکان به بیان کودکانه برای مخاطبان سایت خبری زرنوشت به رشته تحریر درآورده است.

 

شپش کوچولو تازه به دنیا آمده بود
صبح که می شد خمیازه کشان از جایش بلند می شد
و جاده های سفید را تماشا می کرد
گاهی وقت ها از تار مویی به تاری دیگر می پرید
با بر و بچه های محل یک قل دو قل بازی می کرد
اما هیچ کدام از این سرگرمی ها خوشحالش نمی کرد
حوصله اش سر رفته بود
هر چه به مامانش می گفت:" مامان بیا از این جا برویم"
مامانش می گفت :"نه عزیزم ما دیگه این جا مستقر شده ایم به این راحتی ها هم از این جا دل نمی کنیم
زندگی آن قدر هم که تو فکر می کنی برای ما شپش ها راحت نیست."
 اما شپش کوچولو گوشش بدهکار این حرف ها نبود دلش یک سرگرمی جدید می خواست.
تا این که یک روز متوجه شد آناهیتا از بابا بزرگش چیزی درخواست کرد
شپش کوچولو گوشش را حسابی تیز کرد او تا به حال در مورد تاب خوردن با پا چیزی نشنیده بود
کنجکاو شد و دست و پایش را جمع کرد تا همراه آناهیتا از تاب بازی لذت ببرد.
آناهیتا دوان دوان رفت سمت بابا بزرگش و روی پاهای او نشست
بابا بزرگ آناهیتا را هر لحظه بالا و بالاتر می برد
شپش کوچولو خیلی خوشش آمده بود
خودش را رها کرد تا از بازی لذت ببرد
اما به فکر حرف مامانش افتاد که همیشه می گفت:" ما شپش ها باید خوب به تار مو بچسبیم و ولش نکنیم."
اما دیگر دیر شده بود
شپش کوچولو حالا درست وسط یک تار موی بلند بین صورت آناهیتا و بابا بزرگ بود و هر دوی آن ها داشتند با تعجب به او نگاه می کردند
آناهیتا جیغ کشید
"مام.......ان یک حشره تو موهام هست."
شپش کوچولو هر چه سعی کرد نتوانست بالا برود مثل اینکه طناب کوهنوردی او خیلی لیز بود.
آناهیتا بلند شد و موهایش در هوا پرتاب شد و شپش کوچولو را درست پرت کرد در بغل مامانش.
قلبش تند تند می زد
مامانش با غصه نگاهش کرد و گفت:" آخر کار خودت را کردی."
همهمه ای در شهر شپشی به پا شده بود
همه با ترس و لرز از این جا به آن جا می دویدند
و از نوعی هیولای سفید که بوی بدی دارد حرف می زدند
ناگهان سیل آمد
و تمام شپش ها خیس شدند
گمان کنم نوعی شامپوی مخصوص بود
بعدش بویی جدید در آسمان شهر شپش ها جاری شد
روغ....ن زیتون
یکی از شپش ها در حالی که این کلمه را می گفت می دوید
شپش کوچولو جیغ کشید
آناهیتا هم جیغ کشید
و هر دو با گریه گفتند:
"مام.......ان چشمم سوخت."
سرکه سفید رفته بود توی چشمشان.
نیم ساعتی گذشت
تمام شپش ها حالا کف حمام بودند‌‌
و برای  آوارگی خودشان گریه می کردند.
ولی آناهیتا از دست خاراندن موهایش راحت شده بود.

این روزها مواظب مهمان های ناخوانده موهای بچه ها باشیم.

 





نظرات بینندگان زرنوشت
عضویت در خبرنامه

قوانین :
زرنوشت" نظراتی را كه حاوی توهین است، منتشر نمی كند.
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید .

نظر بینندگان

نام

ایمیل شما
نظــر